تبلیغات
یک لقمه حرف خوب.. - VIPبهشت

خدایا بهترین از بهترینها رو برا ما محیا کن.

VIPبهشت

نویسنده :حسن قلمدار
تاریخ:سه شنبه 30 شهریور 1395-05:14 ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم


سر کلاس نشسته بودم و به مهم بودن و مهم شدن فک میکردم و تو خواب خیالم داشتم رویای مهم بودن و مهم شدن میساختم که یهو یه مطلب جالب استادمون بدجور توجهمو به خودش جلب کرد

با شنیدن حرف استاد یه صدایی تو وجودم فریاد زد:

یافتم! یاااافتم!!

انقد صداش بلند بود که داشت گوشمو کر میکرد دستشو گرفتم گفتم چیه شلوغش کردی آروم باش ببینم چیو یافتی؟

طفلی وجودم سر از پا نمیشناخت طوری ذوق زده شده بود که انگاری یه کشف جدی کرده و قرار با این کشفش دنیارو تکون بده.

منم که دیدم در این حد شاد و شنگوله گذاشتم شادیشو بکنه

حالش که جا اومد سرمو به گوشش چسبوندم و یواشکی پرسیدم چی پیدا کردی؟

آروم دم گوشم گفت راه VIP شدنتو یافتم.

با شنیدن این حرف خیلی خوشحال شدم و یهو مثل برق گرفته ها از جا پریدم...

خوب..خوب...

به منم بگو دیگه نصف جونم کردی.

حالا دیگه اوضاع عوض شده بود هرچی من برا شنیدن عجله داشتم اون برا گفتن عجله ای نداشت هی این پا و اون پا میکرد میخواست کلاسشو بالا ببره با عصبیت گفتم چیه؟ زیر لفظی میخوای؟

داشتم عصبی و عصبی تر میشدم دست گذاشته بود روی نقطه ضعفم

با دست پاچگی گفت چیه چرا سرم داد میزنی؟ مگه صحبتای استادتو نشنیدی؟

گفتم: چرا شنیدم و خوبم یادمه حالا که چی؟

گفت: خوب راهش همینه دیگه مگه تو دوست نداری مهم باشی؟چرا به اون مغزت فشار نمیاری؟

با مرور این حرفا با وجودم انگار کم کم داشت یه چیزی دست گیرم میشد، راستش تا به حال به این مطلب از این زاویه و با این دید نگاه نکرده بودم یه دید کاملا متفاوت سوالا داشت از در و دیوار مغرم بالا میرفت داشتن کم کم همه جارو تصاحب میکردن.

تا حالا به چند مساله همینطور سطحی نگاه کردی و ازشون به راحتی گذر کردی؟

با فرصتای از دست رفته میخوای چکار کنی؟

کی میخوای دیدتو عوض کنی؟

انگار یکی رگبار سوال برداشته بود و منو به رگبار بسته بود.

سوالات هی داشت بیشتر و بیشتر میشد و منم از جوابشون عاجز اما این راهش نبود این سوالا داشت این یکی رو هم از بین میبرد نمیخواستم این یکی بپره یه ایده نو بود فرصت داشت از بین میرفت به خودم اومدم با یه حرکت سریع از جایگاه اتهام اومدم بیرون و شاکیا رو به حال خودشون رها کردم فقط موقع خروج با تمام عجله ای که داشتم از همون دم در رو به شاکیا کردم و گفتم قول میدم از این به بعد دیدمو اصلاح کنم و با عجله هرچه تمامتر زدم بیرون و شاکیا رو با سوالاشون تنها گذاشتم.

کم کم به عذاب وجدان فائق اومدم و شروع کردم به مرور گفته استاد خوب یادم بود

استاد داشت میگفت:

همه جاها یه مسیرها و راههای مخصوص برای رفت آمد یا انجام کارها وجود داره که آدمای مخصوص و ویژه از اون کانالها و راهها به خواسته هاشون میرسن

میگفت بچه ها فقط کافیه آدم کمی زرنگ باشه تا به این کانالها دست پیدا کنه و خودشو از زحمت و سختی نجات بده خاطره کربلا رو برامون گفت که اربعین دم گیتای شلوغ چقد وقتشون گرفته شده بود و وقتی کمی جلو رفته بودن دیدن که گیتای بعدی کاملا خلوت بوده و بی معطلی کارشون میتونستن انجام بدن

دیگه حوصله وجودم سر اومده بود از این همه معطلی ترسید خبرش خنک شه و از دهن بیوفته به اصطلاح میخواست که لوس نشه برا همین یهو پرید وسط حرفامو یه حرکت تبلیغاتی زد و گفت بابا توهم خنگیا و به حرفاش ادامه داد و گفت اون حرف آخری که بعد از شنیدنش رفتی تو فکر و آرامش از من سلب کردی یادته؟ قبل اینکه حرفی بزنم به صحبتش ادامه داد و گفت آ باریکلا تا این گفت یهو این جمله تو مغزم نقش بست

حتی بهشتم راه مخصوص داره...

یه عده خاصی که ویژگی خاصی دارن از راه ها و درهای مخصوص وارد میشن اما کیا؟

از کش مکش طولانی با وجودم که همش تو چند لحظه اتفاق افتاده بود صرف نظر کردمو و گوشامو خوب تیز کردم تا بقیه حرفای استاد بشنوم

...جهاد اون در مخصوصی هست که خدا برای بنده های مخصوصش در بهشت باز کرده!

یعنی بهشتم VIP داره؟ چه خوب!

...اما جهاد فقط این نیست که آدم بره جبهه و بجنگه این فقط یک نمونه از جهاده ما یه جهاد بزرگ داریم و یه جهاد کوچیک و جنگیدن در راه خدا تازه کوچیکش

تا اینو شنیدم در عین اینکه خوشحال شدم از اینکه VIP بهشت فقط برای رزمنده ها نیست هولم کردم که اگه کوچیکش جون دادنه، خدا بدام برسه از بزرگش یعنی باید چه کاری بالاتر از مرگ در راه خدا بکنم که منم از VIP بهشت ببرن

...جهاد بزرگ در افتادن با خواسته های نفسه و پا گذاشتن روی اونه

جهاد بزرگ مایه گذاشتن از هر توانمندی ای که داری در راه خداست

خوب حرف میزنی؟

خوب مینویسی؟

خوب میفهمی؟

زورت زیاده؟

زیبایی داری؟

صدات خوبه؟

پول داری؟

چی داری؟؟؟؟

ازش بی هیچ چشم داشت در راه خدا استفاده کن میشی VIPخدا برا خدا عزیز میشی

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن

که خواجه خود طریق بنده پروری داند


این داستان بازخوانی ای از فرازی از خطبه 27 نهج البلاغه می باشد که حضرت در آن میفرمایند:

إنَّ الجِهادَ بابٌ مِن أبوابِ الجَنَّةِ فَتَحَهُ اللّهُ لِخاصَّةِ أولیائِهِ؛

جهاد درى از درهاى بهشت است كه خداوند آن را بر روى اولیاى خاص خود گشوده است.







داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.




Admin Logo
themebox Logo